سیاه

تاریخ مصرف این روزهای تکراری نمی گذرد

روزها زخم می خورند و خونشان مباح است

درد از سر ما دست بر نمی دارد

زنی در این روزهای تکراری زخم می خورد

این سر تاریخ مصرفش بدجور گذشته است ...

/ 18 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گولاخ

سلام بانو... اولا این که شجریان نیست! ثانیا بخاطر این میل شدیدت به خنیای گذشته عاشقتم. و جهان را...! ثالثا متنت رو خوندم...فقط می تونم بگم که وقتی آسمان زخمی ست؛ یعنی همه ی ما انسانها درد مشترکی داریم...

باید رفت

سلام دوست خیلی خیلی قدیمی. خوشحالم دوباره پیدات کردم

مانی مسیحا

وااااااااااااایییییییییییییییی...باورمان نمیشود که بانو خانم جان!!!!! شما کجا؟اینجا کجا؟

مانی مسیحا

ضمنا شما تاریخ مصرف نداری... هرچی بیشتر از زمان تولیدت میگذره قیمتت بالاتر میره...لامصب عین قالی کرمونه![قلب]

رها

انگار درد در خونم به خواب رفته ....

م

زخم های کهنه می جوید، لذتهای ابوعطا! غروب می خواهد و درد. و روایت مکرر که تکرار کند از درآمد اول تا حجاز...بگو این تاریخ بماند...که من در هر تکرارش نو می شوم و بعد می گیرم...و هر روز چیزی جدید تر در ابوعطای تکراری...که خون می پاشد هر زخمه اش بر من یا از من...نمی دانم...حلال تر از عطر گل سرخ باشد این تاریخ را زخمهای من که همه خون بهای لذتهای منند...از این ابوعطا که کهنه نمی شود...چه اگر تارش به دست لطفی و آوازش در حنجره ی شجریان بچرخد و بچرخاند اشباح را بر پیش چشمانم...

ammar

خون همه ی ما مباح است عزیز