زندگی

چراغ قرمز شد . به فاصله ی چند متری از ماشین جلویی ترمز کردم . گوینده رادیو از سهراب می گوید. از سالروز مرگش که امروز است . از اینکه سهراب فوتبال دوست داشت و یکی از نقاشی هایش را برای حسن روشن امضا کرده و به او تقدیم کرده بود. از اینکه اگر سهرابی که اهل کاشان بود امروز زنده بود ، هشتاد و چند ساله می شد...

پا را از پدال ترمز برمی دارم . ماشین حرکت کرده و نکرده  ترمز می کنم و از آینه به ماشینهایی که پشت من در یک خط منظم ایستاده اند نگاه می کنم که حالا به همان اندازه که ماشینم را حرکت داده ام ذر حال نزدیک شدن به من هستند. از این بازی خوشم می آید .. انگار کنترل تمام پشت سری ها با من است . حرکتشان را تا آنجا که در آینه قابل رویت است با غرور تماشا میکنم . و دوباره بازی اشان می دهم . گاهی اوقات راننده ی پشت سری حواس پرت تر از آن است که حرکت مرا متوجه شود یا شاید مثل بقیه عجله ای برای رسیدن ندارد .. یا ... هر چه که هست لج مرا در می آورد با به هم زدن این بازی .....

گوینده می گوید : " چه کسی بود صدا زد سهراب !! "  دختر بچه ای از شیشه ی عقب ماشین جلویی نگاهم میکند . دستم را بدون اینکه از روی فرمان بردارم برایش به نشانه سلام بلند میکنم. لبخند می زند و صورتش را میان دستانش قایم میکند.

" باغ باران خورده می نوشید نور        لرزشی در سبزه های تر دوید

او به باغ آمد ، درونش تابناک              سایه اش در زیر و بم ها ناپدید "

پاییز که می شود به نام باران هم حتی حسادت میکنم در این شهر نا آشنا با باران . اما سوژه ی باران قدیمی شده ، پس باید مدارا کنم. دخترک دزدکی نگاهم میکند . اینبار سخاوت به خرج داده و با اشتیاق بیشتری برایش دست تکان میدهم . حسود می شوم به کودکیش . سعی میکنم سادگی لبخندش را یاد بگیرم . لبخند می زنم . نه !! آنقدرها که فکر میکردم بی استعداد  نیستم در یادگیری . ایکاش نجنگیدن با خود را نیز به همین سرعت یاد میگرفتم .

گوینده در لابه لای موزیک می گوید : " من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دست های ساده ی غربت اثر گذاشته بود: به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی . "

سهراب مرد .کنار آمدم با سوژه ی نباریدن . یاد گرفتم لبخند زدن را اما با دلتنگی چه کنم ؟ این یعنی زندگی .

چراغ سبز شد . 

 

/ 14 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لعنتی

سلام 1 قالب جدید مبارک 2 آدرس جدید مبارک 3 می دانی بانو !بعضی نوشته ها هستند روان اند همین..نه بیشتر و نه کمتر ..نوشته تو چنین است آدم دلش می خواهد مثل آب پرتغال بعد از یک حمام داغ بخوردشان..البته که نه غذا می شوند و نه چیزی...عطشی را سخاوتمندانه فرو مینشاند و تمام می شود ..و نظر مرا اگر بخواهی تقریبا از تمام نوشته های قبلیت بهتر بود...چون به نظر من اکثر نوشته های قبلیت بیتر به جمله سازی شبیه بود تا نوشته اما این یکی چیز دیگری بود انگار که دارد اتفاقی می افتد انگار که داری فکر می کنی به این که چه بنویسی ... 4 موفق باشی

مانا...

دلتنگی ها... دلتنگی ها امان می برند بانو رمق می ستانند از ما! چه دلم تنگ شده بود براى نوشتن ات این طور از جان نوشتن ات! چه شد یادِ ما کردی راستی؟

مرد امروز

سلام بانو این مطلبت برام خیلی جالبه . حس خوبی رو بهم منتقل میکنه. انگار با نوشته های دیگت خیلی فرق داره. انگار هوای تازه داری. خوشا به حالت . نگران دلت هم نباش . من معتقدم که دلت دریاست و راهی هم برای دلتنگی های خودش پیدا میکنه. اصلا این خاصیت دل آدماست . مخصوصا اگه دل یه اردیبهشتی یا بهشتی باشه [گل]

کویر

سلام بانو بدون شک می گویم که این زیباترین نوشته ای بود که تا بحال از تو خوانده ام. زیبا و قوی. کاری به محتوی ندارم که آن هم زیبایی خودش را دارد. امیدوارم که باز هم اینگونه نوشتنت را ببینم. راستی خودت نوشتی یا از رو دست کسی تقلب کردی؟[نیشخند] برقرار باشی

هدی

سلام ..زیبا بود من عاشق این سبک نوشتنم...راستی کاش همه چراغهای قرمز سبز می شد!

تمشک تلخ

سلام بانو...دل نوشته ها زیباترند خصوصا که خارج از چارچوب خودسانسوری تحریر شوند...مثل آوازند...زیبا شدی بانو. پایدارباشی.

امیر

سلام بانو جان خیلی نوشتت قشنگ بود خیلی خیلی با اینکه خسته بودم ولی نتونستم تا تهش نخونم خیلی خیلی قشنگ مینویسی طوری که اگه ائم تا اخر نخونه اروم و قرار نمیگیره خوشحال میشم اگه به من سر بزنی سهراب مرد .کنار آمدم با سوژه ی نباریدن . یاد گرفتم لبخند زدن را اما با دلتنگی چه کنم ؟ این یعنی زندگی . چراغ سبز شد . [دست] [دست]

اهورا

سلام بانو خيلي قشنگ نوشتي جالب بود انگار داشتم يه تابلو رو نگاه مي كردم تصوير ساز بود موفق باشيد