عطر خدا در عمق لحظه ها جاریست

خاموش و خانه نشین نخواهم شد . دارد قاب ِ قدیمی دریا می شکند .کودکان ِ اردیبهشت از کناره ی آب به خواب ِ خانه بر می گردند .مه فرونشسته است و خانه پر از آواز یکریز ِ همان مرغ ِ مهاجر است.

من یک انسانم
نویسنده : بانوي ارديبهشت - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۸
 

 

اگر به خانه‌ی من آمدی*

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

*من یک انسانم *

*من هنوز یک انسانم*

*من هر روز یک انسانم!*
 

                                                     " غاده السمان "

 


 
comment نظرات ()
 
آزادی
نویسنده : بانوي ارديبهشت - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

لابه لای تمام این همه تلخ شاد می شوم از شنیدن خبر رهایی ِ بها

اس ام اس را خواندم :" بها  آزاد شد " 

خندیدم .. اشک ریختم .. قهقه زدم .. خانه را دویدم . دوباره خواندم : " بها آزاد شد "

زمزمه ام تصحیح میکند پیغامت را : بها رها شد

با تو اشک می ریزم و شبیه به نذرت سجده میکنم رهایی اش را

هرچند می دانم هنوز راه مانده تا آزادی بها

به امید آزادی

پ ن : وقتی از هزینه و اسارت نوشتی نتوانستم بگویم نگران نباش . حتی نتوانستم آنطور که باید آرامت کنم .حسی داشتم درست شبیه به حس آن زن .


 
comment نظرات ()
 
دورترین ...
نویسنده : بانوي ارديبهشت - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

می خواهم مسافر شوم به سفری طولانی .

تو می دانی دورترین جای دنیا کجاست ؟

چمدانم آماده است .. تنها آدرس بده

هرچه دورتر بهتر.


 
comment نظرات ()