سیاه

تاریخ مصرف این روزهای تکراری نمی گذرد

روزها زخم می خورند و خونشان مباح است

درد از سر ما دست بر نمی دارد

زنی در این روزهای تکراری زخم می خورد

این سر تاریخ مصرفش بدجور گذشته است ...

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

ابو عطا

هیسسسس

گوش کن ...

می شنوی ؟؟؟

خیال از سرو کولم بالا می رود و شجریان "عشق داند" می خواند

از قلبم شروع میکنند تا به کول و سرم برسند

آنان که کمرنگ ترند سقوط میکنند

گاه در حین سقوط کردن ابوعطا به فلسفه تعیبرشان میکند و دوباره بالا می روند.

بالا می آیند ....

بالا بسط می نشینند ...

بالا می آورم

هی گفتم قاطی نخور !!!!

تلخ سِک بکش و خیال را مزه کن

اینطور .. ببین !

اااااه ...... این خیال هم که گندیده

عوووووق

 

 

پ ن : قربان سرت شوم . کجا را دارم  بنویسم به غیر اینجا ؟!؟! همین تکه زمین مجازی هم که هست از سرم زیاد است .

 

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

 

قرار بر این است رئیس قبلیه

برای اتاقهای بی دیوارمان رنگی از جنس طلا بسازد

عده ای بی خبر از وضع خانه برایش هورا می کشند

و آنان که به خانه ی بی سقف و اتاق بی دیوار واقفند خون دل می خورند

بوی خون می آید از کوچه های قبیله

بوی خون می آید ...

 

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

من یک انسانم

 

اگر به خانه‌ی من آمدی*

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

*من یک انسانم *

*من هنوز یک انسانم*

*من هر روز یک انسانم!*
 

                                                     " غاده السمان "

 

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

آزادی

لابه لای تمام این همه تلخ شاد می شوم از شنیدن خبر رهایی ِ بها

اس ام اس را خواندم :" بها  آزاد شد " 

خندیدم .. اشک ریختم .. قهقه زدم .. خانه را دویدم . دوباره خواندم : " بها آزاد شد "

زمزمه ام تصحیح میکند پیغامت را : بها رها شد

با تو اشک می ریزم و شبیه به نذرت سجده میکنم رهایی اش را

هرچند می دانم هنوز راه مانده تا آزادی بها

به امید آزادی

پ ن : وقتی از هزینه و اسارت نوشتی نتوانستم بگویم نگران نباش . حتی نتوانستم آنطور که باید آرامت کنم .حسی داشتم درست شبیه به حس آن زن .

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

دورترین ...

می خواهم مسافر شوم به سفری طولانی .

تو می دانی دورترین جای دنیا کجاست ؟

چمدانم آماده است .. تنها آدرس بده

هرچه دورتر بهتر.

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

 

کنده نمی شود از دلم

شبیه به عکس برگردانی که برادرم روی یخچال می چسباند

مادر هرچه تلاش میکرد تا پاکش کند .. کنده نمی شد

می گفت اگر سماجت کند برای کنده شدنش بدنه یخچال زخمی می شود

کنده نمی شود

اگر تلاش کنم ...

زخمی می شود

 

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

دم خروس یا قسم حضرت عباس ؟

طی چند ماه گذشته انتقادات زیادی به اقدامات جانب گیرانه صداسیما در رابطه با انتخابات  و حوادث بعد از انتخابات مطرح شد . این انتقادات رفته رفته تبدیل به  اعتراض صریح از طرف افراد سرشناس سیاسی و فرهنگی جامعه گردید . تا جاییکه حتی تلویزیون های بین المللی نیز نارضایتی خود را از این اقدامات اعلام کردند و در خلال همین جریانات ، اتحادیه رادیو و تلویزیون‌های اروپا با نام اختصاری " ای بی یو "دعوت خود را از صدا و سیمای جمهوری اسلامی  برای شرکت در مجمع عمومی سالانه این اتحادیه لغو کرد.و دلیل این اقدام خود را سیاست‌های دولت ایران در قبال خبرنگاران خارجی در جریان حوادث پس از انتخابات اعلام کرد.
هرچند شاید پرداختن به این داستان صداو سیما کمی تکراری و قدیمی شده باشد اما گزارشی که در خبرهای دیشب اخبار بیست و سی  پخش شد ،مرا مجاب کرد که این نوشته را بهانه ای کنم جهت عرض تبریک و سلام  خدمت جناب ضرغامی و همکارانشان .

شب گذشته در اخبار بیست و سی گزارشی پخش شد مبنی بر تاخیر شش ساعته و نیمه  یکی از پروازهای امارات از تهران به دوبی . گزارشگر چنان با هیجان از این تاخیر صحبت میکرد که انگار هرگز در پروازهای ایران چنین اتفاقی رخ نداده  . ایشان با صدای محزونی که کمی تمسخر هم در آن بود با دلسوزی از مسافران بخت برگشته ی این پرواز صحبت میکرد که " از کار و زندگی افتادند و تعدادی هم پرواز را ترک کردند "  . لحن گزارشگر به گونه ای بود که بنده به جای مسئولین پروازهای امارات شرمنده شدم.

 اما چیزی که داغ دل مرا تازه کرده این است که بنده ی حقیره دوشنبه هفته گذشته  مسافرِ پرواز یازده و نیم صبح  هواپیمایی ماهان ایر بودم . از آنجا که معمولا دو برابر زمان پرواز تهران به دوبی را باید صرف رسیدن به فرودگاه کرد راس ساعت نه و نیم خود را به فرودگاه رساندم و با دیدن تابلو اطلاعات پرواز اولین شوک را متقبل شدم . پرواز تا ساعت هفت شب تاخیر داشت . در فرصت هشت نه ساعته ای که داشتم زیر آفتاب روی صندلی های نه چندان راحت نشستم و بدن را جهت آشنایی با انواع آرتروزها تمرین دادم . بعد از چیزی حدود به هشت ساعت وقتی برای تحویل بار به قسمت کلاس تجاری رفتم متصدی با وقاحت تمام گفت که بلیطم از کلاس تجاری به کلاس عادی تغییر پیدا کرده تعجب. البته علتش را بعد از نشستن در هواپیما متوجه شدم . ازما بهترانی در پرواز حضور داشتند که به علت خوردن نان مفت بیت المال به قدری شکم هایشان گنده شده بود که در صندلی های عادی جا نمی شدند و طبیعی است که باید جای مردم عادی را به ایشان می دادند. 

یکی از مواردی که در فرودگاه امام نظرم را جلب کرد تبلیغات عظیم در بیل بوردهای داخلی فرودگاه از "امارات ایر لاین " بود. با خودم فکر میکردم چرا در یک کشور علی رغم وجود ایر لاین های متفاوت باید از یک ایرلاین خارجی تبلیغ شود؟ چرا به جای تلاش برای بهبود جایشان را به دیگران می دهند ؟!؟!؟!؟

حالا نمی دانم دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را ؟ اگر ایر لاین های اماراتی تا این حد باعث ناراحتی و آزار مسافران می شوند چرا در فرودگاه این همه تبلیغ از این ایر لاین است ؟

و مورد دیگر اینکه چرا در خبر دیشب از اقداماتی که هواپیمایی امارات جهت جبران خسارت به مسافران خود انجام داد صحبتی به میان نیامد؟

چرا از تاخیرهای ده ساعته ی ایران ایر حرفی نمی شود؟

البته جواب این چراها را هم من میدانم هم شما . اگر اعتراض میکنم تنها به خاطر آرتروز زودرسی است که گرفتمزبان.

 

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

زندگی

چراغ قرمز شد . به فاصله ی چند متری از ماشین جلویی ترمز کردم . گوینده رادیو از سهراب می گوید. از سالروز مرگش که امروز است . از اینکه سهراب فوتبال دوست داشت و یکی از نقاشی هایش را برای حسن روشن امضا کرده و به او تقدیم کرده بود. از اینکه اگر سهرابی که اهل کاشان بود امروز زنده بود ، هشتاد و چند ساله می شد...

پا را از پدال ترمز برمی دارم . ماشین حرکت کرده و نکرده  ترمز می کنم و از آینه به ماشینهایی که پشت من در یک خط منظم ایستاده اند نگاه می کنم که حالا به همان اندازه که ماشینم را حرکت داده ام ذر حال نزدیک شدن به من هستند. از این بازی خوشم می آید .. انگار کنترل تمام پشت سری ها با من است . حرکتشان را تا آنجا که در آینه قابل رویت است با غرور تماشا میکنم . و دوباره بازی اشان می دهم . گاهی اوقات راننده ی پشت سری حواس پرت تر از آن است که حرکت مرا متوجه شود یا شاید مثل بقیه عجله ای برای رسیدن ندارد .. یا ... هر چه که هست لج مرا در می آورد با به هم زدن این بازی .....

گوینده می گوید : " چه کسی بود صدا زد سهراب !! "  دختر بچه ای از شیشه ی عقب ماشین جلویی نگاهم میکند . دستم را بدون اینکه از روی فرمان بردارم برایش به نشانه سلام بلند میکنم. لبخند می زند و صورتش را میان دستانش قایم میکند.

" باغ باران خورده می نوشید نور        لرزشی در سبزه های تر دوید

او به باغ آمد ، درونش تابناک              سایه اش در زیر و بم ها ناپدید "

پاییز که می شود به نام باران هم حتی حسادت میکنم در این شهر نا آشنا با باران . اما سوژه ی باران قدیمی شده ، پس باید مدارا کنم. دخترک دزدکی نگاهم میکند . اینبار سخاوت به خرج داده و با اشتیاق بیشتری برایش دست تکان میدهم . حسود می شوم به کودکیش . سعی میکنم سادگی لبخندش را یاد بگیرم . لبخند می زنم . نه !! آنقدرها که فکر میکردم بی استعداد  نیستم در یادگیری . ایکاش نجنگیدن با خود را نیز به همین سرعت یاد میگرفتم .

گوینده در لابه لای موزیک می گوید : " من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دست های ساده ی غربت اثر گذاشته بود: به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی . "

سهراب مرد .کنار آمدم با سوژه ی نباریدن . یاد گرفتم لبخند زدن را اما با دلتنگی چه کنم ؟ این یعنی زندگی .

چراغ سبز شد . 

 

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

 

امشب از آن شب هایی است که از فکر فردا خوابم نخواهد برد و فردا از آن روزهایی  که  "حضور "  آرزوی هر لحظه ام باشد.

هر لحظه دلشوره برای تو امانم را می برد. درست مثل فردای گم شدن "ترانه" . آن روز ها هم من مدام دلم برایت شور می زد . آن روزها بغض ندا را در گلو داشتم. بعد از ورودم وقتی با آن حال عجیب محل کشته شدنش را نشانم دادی بغضم را جاری نکردم بر آسفالت خیابان. آن را نگه داشته ام تا یادم بماند  سنگینی ِتاوان آزادی را.

آن پنجشنبه ی تشنه ی مرداد یادت  هست ؟یک نفر شده بودیم در صدای همه و همه ی صداها برای یک نفر . آن روز چند دسته گل مریم خریدی برای سر قبرشان . هنوز بوی عطر مریم ها در مشاممان جای نگرفته بود که به دنبال جایگزین کردن دود مقوا یا سیگار می گشتیم . چشمانت سرخ شده بود .. نه از گاز اشک آور .. از خشم. خشمت را فریاد می زدی که " خدا بزرگ است " .

یادت هست دعواهایمان بر سر انتخاب و اعتقاد؟ حالا دیگر می دانستیم هم انتخاب تو درست بود و هم اعتقاد من.  تو از رای خود صیانت می کردی و من از صیانت تو حمایت.

نمی دانم این وقت شب دیگر چه چیز را باید به یادت بیاورم که بدانی اگر آنجا نیستم اما همصدای توام .

ایرانی آزاده جهان چشم به راه است

ایران کهن در خطر افتاده ، خبر شو

مشتی خس و خارند ،به یک شعله بسوزان

بر ظلمت این شام سیه فام ، سحر شو

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

علوم انسانی هم پر

دیروز خطاب به دانشجویان : قسمتی از سخنرانی آقای خمینی در رژیم پهلوی:    " بر شما جوانان روشنفکر است که از پا ننشینید تا خواب رفته ها را از این خواب مرگبار برانگیزانید و با فاش کردن خیانت ها و جنایت های استعمارگران و پیروان بی فرهنگ آن ها، غفلت زده ها را آگاه نمائید"

امروز : دست به دست هم دهیم به مهر و علوم تجربی بخوانیم . کشوری که در آن معنای آزادی انسان " آزادی اسلامی " است دیگر چه نیاز به علوم انسانی ؟!؟! 

اصلا خودتان قضاوت کنید . در شرایطی که ملت نان ندارند بخورند .. وقتی افیون مثل نبات در دست جوانان است .. با وجود این همه بزهکاری در اجتماع .. مطالعات فرهنگی و آسیب شناسی جامعه و علوم اجتماعی  به چه دردی می خورد؟ بهتر نیست  بروید دکتر شوید تا به درد اعصاب و مغز و معده ی ملت برسید ؟

فردا : حالا که خوب فکر میکنم می بینم علت بسیاری از دردهای مذکور همین دانشگاه  است . محاسبه اش مجانیست . فرض کنید بطور میانگین در هر خانواده دو جوان پشت کنکوری اگر داشته باشیم خود بهترین دلیل برای ضعف اعصاب جوان مورد نظر، افسردگی برای مادر محترمه و ضعف اعصاب برای پدر ایشان است . وقتی این جوان کنکور را پشت سر بگذارد و نام دانشجو به خود بگیرد تازه اول مکافات است . از خرج تحصیلش که بگذریم می رسیم به توقعات بالایی که بر اثر کسب آگاهی به دست آورده . اگر قبلا یکبار با قاطعیت می گفتی ماست سیاه است نهایت به دفعه دوم نرسیده قبول میکرد . اما حالا دیگر حرف زور تو کتش نمی رود که هیچ آگاهی های خود را به دیگران هم منتقل می کند. آنوقت می شوند همین یک مشت خس و خاشاکی که دیدید . اصلا هرچه می کشیم از این دانشجو جماعت است .

پس نتیجه می گیریم صرف نظر از رشته ی تحصیلی بطور کل باید قید دانشگاه را زد. مملکت قشر تحصیلکرده نمی خواهد . والسلام.

پ ن :  دوست عزیزی که  پیغام خصوصی گذاشتید . ایکاش شهامت داشتید که آدرسی از خود ثبت می کردید تا بنده هم بتوانم آنگونه که شایسته ی سخنانتان است پاسخگو باشم .

 

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

هر کسی که او دور ماند از اصل خویش

حدود هشت سال پیش وقتی اولین وبلاگم را در "بلاگ اسپات" ساختم با خودم عهد بستم تا زمانی که می نویسم وبلاگم را حفظ کنم . اوایل سال ٨۴به علت گرفتاریهای زندگی که گاهی اوقات بدجوری خفت آدم را می چسبد مدتی از وبلاگ نویسی دور افتادم اما بعد از دوسال دوباره نوشتن را آغاز کردم . چون اثری از وبلاگم در "بلاگ اسپات"  نبود در " پرشین بلاگ " وبلاگ جدیدی ساختم اما از بد روزگار پرشین بلاگ مورد لطف هکر های گرامی قرار گرفت و باعث شد به بلاگفا نقل مکان کنم .

انصافا بلاگفا مهمان نواز خوبی بود اما اتفاقات سیاسی اخیر باعث شد علی رغم مهمان نوازی ِ بلاگفا عطایش را به لقایش ببخشم  و به اینجا کوچ کنم . نا گفته نماند امانتداری " پرشین بلاگ" مرا مجاب به انتخاب مجدد این سایت برای نوشتن کرد. 

با اینکه بنده اهل سیاست نیستم و به قول دن کیشوت عزیز بلاگفا برای کسانی امثال من که دیر به دیر آپ میکنند و سیاسی نمی نویسند خطری ندارد اما بنده شخصا ماندن و نوشتن در بلاگفا را دهن کجی می دانستم به دوستانی که وبلاگشان به علت عقاید سیاسی بدون اجازه دستکاری و حذف شد . لذا از سایر دوستان نیز دعوت میکنم کلاه خود را قاضی کنند و اگر به نتیجه ی مشابه رسیدند از بلاگفا رخت بر بسته و سایر بلاگ ها نقل مکان کنند.

 

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

فلسفه ي نمناك

 بي جهت مرا به سوي فلسفه ي نمناک  سوق مده

حالا سالهاست كه من ميدانم آسمان سرزمینم از نور و خاکش از  طلاست .

چهار فصلش را می شناسم که نشانی اردیبهشت را می دانند.

سرزمین پارسیان با آئین مهرگان . سرزمین هفت کشور با پیشینه ای از فر

پس خود را از حواشی باتلاق بیرون بکش و دانسته هایم را پیشکش نکن

با من به صراحت سخن بگو

بگو بدانم آیا آرامش به آرشام باز خواهد گشت؟

نکیسا و باربد آزاد وار از نو خواهند نواخت تا آذرنگ بزدایند؟

فرصتی هست برای اثبات  نجابت رخساره در هنگامه ی آزادی؟

اصلا بگو این همه رخوت بی چرا ، این همه آیا و اما برای چیست؟

مگر این مردم همان مردمان هشت ساله نیستند؟

هنوز  بوی عطش و باروت تن مردان  

هنوز حیرانی مادران در تخیل اروند به دنبال مفقودی مقدس

و پدران با پشت های خمیده از تغسیل فرزند در خونابه رود کارون

نو عروسی که حجله اش با بوی کافور معطر شد

و خیابانهای شهر که هرشب طولانی تر می شد از نام جوانانی که برای نمی دانم  کدامین فلسفه ی نمناک، جانشان نهفته در خواب شد.

و هنوز دختران بوشهر.

حالا بعد از این همه سال چیزی بگو .

به خاطر خدا با من از فلسفه ای که بوی نم می دهد سخن نگو .

تا کی  به آسمان جنوب بنگرم و به شمال بیاندیشم؟

تمام خلیج فارس را من گریسته ام تا مبادا نامش عرب شود

اما تو چه کردی ؟

اینجا همه چیز آرام است الا دلِ ِ من ِ آشفته ی ِ خراب

تو از آنجا بگو

آیا مردمان به پهنای صورت می خندند؟

اگر نه تو چه میکنی؟ اصلا فرض که  همه در خوابند ، با وجدانت چه می کنی؟

با درد ِ تاولهای بی نشان از درمان چه می کنی؟

گاهی اوقات به عزت مردم فکر کن

شاید هنگامی که از بالا به مردم می نگری ، کمی آشفته شوی .

 

یا حق

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :

دوست داشتن زيباست اما از عشق برتر نيست .

 از این مقوله مطالب بسیار  آموختم . و دانستم که  در تعریف عشق چقدر ناتوانم.

 هرگز نتوانستم به عشق تنها به عنوان یک واژه بنگرم و یا حتی تصور کنم شاید بعضی از بزرگان ادب و علم از عشق به معنی دوست داشتن استفاده کرده باشند !

دوست داشتن زیباست اما عشق فراتر از احساس ساده ای چون دوست داشتن است .

عشق یک احساس ناب است . یک خواستن بدون حد و مرز . یک جنبش درونی که در اثر کششی  ناخواسته   حاصل می شود.

عشق زیباست اماهر زیبایی عشق نیست . درعشق علاقه است اما هر علاقه ای عشق نیست . به همین دلیل است که عشق برتر از دوست داشتن است.

من نمی توانم نگاه مادر به فرزند را دوست داشتن بنامم.

قدم در راه عشق که نهادی دیگر همه عشق میشوی و به غیر از عشق هیچ . نفست نفس عشق می شود و ناخودآگاه هر اقدامی منتهی به عشق خواهد شد.

.در حافظ نامه نوشته ی بها الدین خرمشاهی خوانده ام  :

( کلمه ی عشق در قرآن مجید و احادیث نبوی به کار نرفته است . آنچه در قرآن و حدیث آمده کلماتی از قبیل حب و محبة و ود و مودة و هوي است . اما سه آیه در قرآن مجید هست که همه ی عرفا در اظهار و اثبات حب الهی به آن استناد کرده اند . از این قرار : هرکس از شما که از دینش برگردد باکی نیست ، چه خداوند به زودی قومی بیاورد که دوستشان داشته باشد و آنان نیز خدا را دوست باشند .  مائده - ۵۴                                    بگو اگر خدای را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد . آل عمران - ۳۱            آنان بتان خود را همجون خدا دوست دارند و مومنان خدا را بیشتر از آنان دوست دارند بقره - ۱۶۵)

با اینکه کلمه ی عشق در قرآن مجید و احادیث نبوی به کار نرفته است اما بسیاری از عابدان این کتاب آسمانی را بهترین راهنما برای رسیدن به عشق که معبود و یگانه پروردگار است می دانند. ( در معجم و نسینک ، فهرست جامع احادیث تنها یک بار از کلمه عشق آن هم به صورت فعل ، نه اسم به کار رفته است )

می دانم که عاشق شدن و عاشق ماندن کار هر کس نیست . آه خداوندا چقدر ناتوانم در توصیف عشق .

من عشق را درنفسهای  مادرم حس میکنم . عشق را در چهره ی کودکم می بینم.

عشق را در صوت قاری قرآن  می شنوم . عشق را در عطر گل یاس استشمام می کنم.

 عشق را در مناجات علی (ع) می بینم که آنگونه رستگاری خویش را در محراب فریاد زد.

عشق را در اعتقاد جانبازی می بینم که حتی برای درمان خود حاضر به استفاده از مزایای اندکی که دولت برایش فراهم کرده نمی شود. چرا که بر این عقیده است،  هستند بیمارانی که از او محتاج ترند . مطمئنا درمان او از طریق استفاده از این مزایا هرگز از درجه ی عشق او به وطن نمی کاهد.

آری من عشق را اینگونه می بینم .

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن       ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

دوست داشتن از عشق برتر است !؟!؟!؟!؟

به عقائد دکتر علی شریعتی احترام  می گذارم   و  قلم بی نظیر ایشان را در بسیاری موارد تحسین برانگیز می دانم

اما مطالبی که آن بزرگوار در رابطه با دوست داشتن و برتری آن نسبت به عشق در کتاب کویر بیان داشته اند برایم بسیار نامانوس و غریب است .

مدتهاست که این مطلب را می خوانم اما  در آنچه آموخته ام و لمس کردم با آنچه ایشان بیان داشته اند  تطبیقی نیست . و این موضوع جدالی در مغزم بوجود آورده که ذهن آشفته ام را آشفته تر کرده.

لذا تصمیم گرفتم   قسمتهایی از آن مطلب را در اینجا منعکس نمایم تابلکه با نظرات شما بزرگواران اندکی از این آشفتگی کاسته شود.

عشق به هر شکلی که باشد مقدس است  ، خواه عشق انسانی - زمینی باشد   و یا عشق عرفانی -آسمانی . اما متاسفانه امروزه هر هوس زودگذری را به این نام مقدس دخالت می دهند.

اما دکتر شریعتی می گویند ؛  (عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق )

عشق بزرگترین مقاله عرفانی است که در تمامی مکاتب و مذاهب از آن یاد شده و در رابطه با قداست آن وحدت نظر وجود دارد . این غریب نیست که عرفا و بزرگان هر کشوری سخنان بسیار در این رابطه بیان داشته اند.

در فرهنگ غرب  ریشه ی مهم بحث عشق در رساله ی مهمانی ( ضیافت = سمپوزیم ) افلاطون و رساله ی اخلاق نیکو  ارسطو یافت می شود و  در شرق پرداختن به این موقله  ابتدا در مثنوی های سنایی و عطار درخشید و اوجش در مثنوی وغزلیات مولانا طی شد.

اما عقیده  دکتر شریعتی بر این بود که : (دوست داشتن از عشق برتر است . عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، اما دوست داشتن پیوندی  خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است.)

اگر واقعا عشق غریزی و بی ارزش بود پس چرا مولانا به عاشقان نوید می دهد که از آسمان آنان را ندا می دهند ؟

 ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا           از آسمان آمد ندا : کای ماه رویان الصٌلا

دکتر می گویند : (عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشنانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست ...)

اگر اینچنین است پس چگونه نام لیلی و مجنون بعد از گذشت این همه سال زنده و جاوید است؟

ایشان می گویند : (عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز ، زنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست .)

كم ندیدیم عشاقی را که حتی پس از مرگ معشوق با یاد او عشقبازی کرده اند تا خود نیز به دیار باقی پرواز کنند و در آنجا به معشوق خود بپیوندند . هیچ عاشقی ندیدم از معشوق خود دور بیفتد . شاید از لحاظ  مسافت و مکانی دور باشند ولی از بعد روحانی هرگز.

 به صورت گرچه تو از ما جدایی      به معنی گر خدایی عین مایی

دکتر شریعتی در قسمتی دیگر از این کتاب نقل کرده اند : (عشق جوششی یک جانبه است، به معشوق نمی اندیشد که کیست . یک خود جوشی ذاتی است و ازین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه میان دو بیگانه ی ناهمانند عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند پس از انفجار این ساعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره ی یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره ی هم می نگرند احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق -که درد کوچکی نیست- فراوان است . اما دوست داشتن در نور سبز دیده می شود و  رشد می کند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند و ....)

هیچ عارفی ذاتا عارف نبوده و این گذر زمان و رسیدن به شناخت بوده که او را در راه عشق انداخته تا در راه رسیدن به معشوق پله های سلوک را طی کند . اگر در تاریکی بود و شناخت در کار نبود پس این همه سختی برای رسیدن برای چیست؟

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها         که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

می فرمایند: (عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ِ فهمیدن و اندیشیدن نیست . )

 طریق کردن عشق به دلیل سختی زیاد انسان را از خود بی خود می کند. به این معنا که هر آنچه غیر از عشق باشد از نظر  عاشق بی ارزش جلوه میکند و این است قداست عشق . اما خود عشق هرگز جنون نیست  .

ذوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت       آمدم نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم     گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 دکتر می گویند : (عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است و چون خود به بدی خود آگاه است آن را در دیگری که می بیند از او بیزار می شود و کینه بر می گیرد . اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد داشته باشند ....)

همیشه شنیده ام  ((عشق مادری )) . هیچ مادری فرزندش را مجهول و گمنام و در انحصار نمی خواهد . بلکه تمام مادران ِ عاشق تلاش در نامدار کردن فرزندانشان دارند و از اینکه کسی به فرزندشان عشق بورزد خوشنود می شوند.

عشق اکنون مهربانی میکند    جان جان امروز جانی میکند

 كیمیای کیمیا سازست عشق    خاک را گنج معانی می کند

 --------------------------------------

از آنجا که این مبحث طولانی است و تجربه ثابت کرده پست های طولانی حوصله خواننده را سر می برد اجازه میخواهم ادامه ی این بحث را در پست بعدی تقدیم کنم .

  
نویسنده : بانوي ارديبهشت ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

← صفحه بعد